معاش غیرقابل پیشبینیه
این بی شک ترسناکه، زیرا ذهن ما دوست داره تامل کنه روی کلیهچی در دست گرفتن داریم. البته به طور همزمان، یه جورایی هم آرومکنندهست. زیرا زمانی بدونی که خیلی چیزا دست تو وجود ندارد، دیگه اونقدر خودتو نمیکُشی بابتش. میفهمی که بایستی شایسته ترینِ خودتو بدی، ولی فیض مدام دقیقاً طبق رغبت طراحی سایت در مشهد تو رقم نمیخوره.
پس ما چیکارهایم؟
هم اکنون که فهمیدیم همگیچی تو این عالم دقیقاً طبق منظوری ما پیش نمیره و حتی یه نصیبهایی از معاش تماماً رندومه، این سؤال پیش میاد، خب پس ما چی کارهایم تو این بازی؟ واقعیتش اینه که تو این عالم تنها اینجانب نیستم که دارم معاش می کنم. تو نابودی، تنها ما دو عدد نیستیم. همگی، از دوست و همکار و پارتنر عاطفی بگیر، تا رانندهای که امروز تو خیابون جلوت ترمز زد، تا اون آدمی که سه نسل پیش از تو یه تصمیمی گرفت که الآن تأثیرش رو تو معاش تو گذارده، تمامی و کلیه دارن یه جورایی روی معاش تو تاثیر میذارن.
تو شاید امروز یه عادتی داری، یه ترسی داری، یه الگوی فرضی خاصی داری که به هیچ عنوانً جنس خودت وجود ندارد. شاید یه چیزی بوده که از بچگی توی خونوادهت ناآگاهانه بهت منتقل گردیده. شاید پدرت یه تصمیمی گرفته که مسیر تمام خانوادتو عوض کرده. شاید حتی فرزندت در بعدی قراره تصمیمی بگیره که هم اکنون امروزتو تغییر تحول بده.
میدونی چی میخوام بگم؟ اینه که ما فقط هنرپیشه این اکران نیستیم. کلیهچی دست ما وجود ندارد. البته عکس العمل ما، نگاه ما، گزینش ما نسبت بدین اتفاقات، تماماً در چنگ خودمونه. اینجانب، “رضا راد”، نمیتونم تصمیم بگیرم که فلان حادثه تو زندگیم بیفته یا این که خیر. نمیتونم جلوی تصمیم سایر رو بگیرم، جلوی بیانصافیا رو، جلوی خوششانسی یا این که بدشانسی دیگر افراد رو، حتی جلوی انرژیهایی که از خارج بهم وارد میشه. اما میتونم تصمیم بگیرم چطور با اون اتفاقا واکنش کنم.
اینجا دقیقاً همونجاییه که اقتدار حقیقی اینجانب و تو معین میشه. خیر تو در دست گرفتن سود، بلکه تو در دست گرفتن عکس العمل. ما نمیتونیم ریشهی معاش همگیمون رو عوض کنیم. البته میتونیم با همین ریشهها، با همین خاک، با همین بارونها و بادهایی که دست ما وجود ندارد، یه درختی بسازیم که گزینش خودمونه. درختی که شاید میوههاش دیرتر دربیاد، شاید کج رویش کنه، ولی متاع خودمونه، رشدش رو خودمون ساختیم.
اینکه از کجا اومدی خیلی مهمه، زیرا مقصدتو صورت میده
همگیی این حرفا رو تا اینجا زدم که برسم به یه نکتهی خیلی اساسی، خیلی فرق میکنه که تو از کجا آغاز کردی. اینجانب خودم نوپای یه شهرستان کوچیک تو استان عجمام. خیر بالای شهر بودم، خیر کودک فئودال. خیر کسی بود که از بچگی دستم رو بگیره و ببره کلاس لهجه یا این که کامپیوتر، یا این که هرچی که به ظواهر آتیساز بود. حقیقتاً سه چهار سال تنها طولانی شد تا بعداز اینکه نو به یه درآمد نسبی رسیدم، حافظه بگیرم هنگامی میحافظه موقت طهران یا این که شیراز، تو فرودگاه می بایست چی شغل کنم!
یادمه نخسین بار که هواپیما سوار شدم، ۲۲ تندرست بود. تمامی چی برام جدید و ناشناخته بود، گیت چیه؟ چمدون رو کجا تحویل میدن؟ به هیچ عنوانً کِی بایستی بری کارت پرواز بگیری؟ همین چیزای بی آلایش، که شاید برای یه نفر دیگه از ۶ ماهگی معمولی بوده، برای اینجانب تجربیاتی نو بود.
درحال حاضر حقیقتاً میتونم خودمو با کسی مقایسه کنم که از بچگی سوار هواپیما گردیده؟ هر که از همون اولیه توی یه گوشه و کنار بلندمرتبه گردیده که مالامال بوده از مجال، از فراگیری، از رابطه، از پول، از اصطلاحات شیک و رفتارهای بهعهد خودمون باکلاس؟
خیر، انصاف وجود ندارد. زیرا اون انسان بازی رو یکسری لِوِل جلوتر از اینجانب آغاز کرده.
اینجانب یک سری سال عقب افتادم خیر زیرا تنبلی کردم، خیر زیرا بیآمادگی بودم، تنها زیرا نقطهی استارت اینجانب فرق داشت.
و این چیزیه که خیلیا نمیخوان ببینن؛ حتی خودمون هم گاهی نمیخوایم قبولش کنیم. اما هنگامی با خودت درست گو باشی، می فهمی که رقابت حقیقی با کسی وجود ندارد که از نخستین تو یه وضعیت ایدهآل بوده. رقابت حقیقی و واقعی با خودته. با اون پسری که روز نخستین حتی نمیدونست چجوری می بایست از گیت فرودگاه رد بشه. با اون آدمی که لپتاپ داشتن یا این که نداشتن براش گرفتاری بوده، خیر تعیین در میان سبکهای متعدد مکبوک!
تو دنیای امروز که رقبا تنها همکلاسیت یا این که همشهریت نیستن، بلکه یه طفلی نیویورکی، یه جوون توی سنگاپور، یا این که یکیاز که تو بالای شهر طهران با کلی نگهبانی و تجهیزات گران قدر گردیده هم میتونه حریف تو باشه، می بایست یه چیزو یادمون نره که ما تمامیمون با نقطههای آغاز متفاوتی وارد بازی شدیم. قضاوت کردن خودمون مبنی بر سودی سایر، فارغ از دیدن این تفاوتها، صرفا یه بیانصافی بزرگه… اونم در حق خودمون.
به هیچ عنوانً اینایی که دارم میگم مشاجره اینجانب وجود ندارد. دعوا توئه. دعوا خودته. دارم از تو کلام میزنم، از معاش تو، از تجاربهای تو، از دردای تو. نمیگم صرفا اونی که تو شهرستان بوده، یا این که هر که از تحت آغاز کرده، می بایست حواسش به مقایسه کردن باشه. خیر داداش، خیر خواهر اینجانب. حتی اونی که تو شایسته ترین ناحیهی طهران به عالم اومده، شایسته ترین مکتب رفته، خونوادهش پشتشه، کلی تجهیزات داره، حتی اونم نمیدونه تو آجل قراره چه اتفاقی براش بیفته.
هیچکدوممون نمیدونیم. ممکنه فردا صبح، یه رخداد بیفته که مسیر معاشتو کلاً عوض کنه. یه بیماری، یه ناکامی، یه ورشکستگی، یه مرگ، یه گزینش خطا، یا این که حتی یه زمان والا که از رویکرد میرسه. یعنی چی؟ یعنی تو نمیتونی بگی: «خب الان اینجانب تو موقعیتم خوبه، پس مدام جلوتر از سایرام» یا این که برعکس، نمیتونی بگی: «اینجانب الان عقبم، پس دیگه هیچی نمیاحساس.»
زیرا معاش مدام در اکنون تغییره. تو صرفا یه چیز رو در مشت داری، اینکه در قبال اتفاقاتی که قراره بیفتن، چه تصمیمی میگیری. اگه امروز یه چالشی راز راهت قرار گرفت و تو شایسته ترین سعی ممکن رو نشون دادی، دمت گرم.
البته اگه حاد کردی؟ گشوده هم دمت گرم… به یه شرط، که ازش درس بگیری.
خیر اینکه بشینی خودتو شماتت کنی، خیر اینکه خودتو با سایرای که مسیرشون فرق داره مقایسه کنی، خیر اینکه بگی: «اونا چقدر پیشروی، اینجانب هنوز اینجام.» اگه امروز نفهمیدی چی عمل بایستی بکنی، گونه های نداره. اصلی اینه که فردا بفهمی. هنگامی فردا یه رخداد شبیه به زمین خورد، دیگه اون بشر دیرین نباشی. این یعنی پرورش. این یعنی معاش.
پس لطفاً، جای این که خودتو با سایر مقایسه کنی، بیا بنگر ببین توی این دنیای بینظم و مملواز برهان فرنگی، تو چطوری داری با معاشت تا می کنی؟ آیا با کلیهی مشقتها، داری کارایی میکنی؟ آیا داری از اشتباهاتت درس می گیری؟ آیا داری قادرخیس میشی؟ اگه آره، کارت درسته. سایرش اساسی وجود ندارد.
معاش غیرقابل پیشبینیه
این بی شک ترسناکه، زیرا ذهن ما دوست داره تامل کنه روی کلیهچی در دست گرفتن داریم. البته به طور همزمان، یه جورایی هم آرومکنندهست. زیرا زمانی بدونی که خیلی چیزا دست تو وجود ندارد، دیگه اونقدر خودتو نمیکُشی بابتش. میفهمی که بایستی شایسته ترینِ خودتو بدی، ولی فیض مدام دقیقاً طبق رغبت طراحی سایت در مشهد تو رقم نمیخوره.
پس ما چیکارهایم؟
هم اکنون که فهمیدیم همگیچی تو این عالم دقیقاً طبق منظوری ما پیش نمیره و حتی یه نصیبهایی از معاش تماماً رندومه، این سؤال پیش میاد، خب پس ما چی کارهایم تو این بازی؟ واقعیتش اینه که تو این عالم تنها اینجانب نیستم که دارم معاش می کنم. تو نابودی، تنها ما دو عدد نیستیم. همگی، از دوست و همکار و پارتنر عاطفی بگیر، تا رانندهای که امروز تو خیابون جلوت ترمز زد، تا اون آدمی که سه نسل پیش از تو یه تصمیمی گرفت که الآن تأثیرش رو تو معاش تو گذارده، تمامی و کلیه دارن یه جورایی روی معاش تو تاثیر میذارن.
تو شاید امروز یه عادتی داری، یه ترسی داری، یه الگوی فرضی خاصی داری که به هیچ عنوانً جنس خودت وجود ندارد. شاید یه چیزی بوده که از بچگی توی خونوادهت ناآگاهانه بهت منتقل گردیده. شاید پدرت یه تصمیمی گرفته که مسیر تمام خانوادتو عوض کرده. شاید حتی فرزندت در بعدی قراره تصمیمی بگیره که هم اکنون امروزتو تغییر تحول بده.
میدونی چی میخوام بگم؟ اینه که ما فقط هنرپیشه این اکران نیستیم. کلیهچی دست ما وجود ندارد. البته عکس العمل ما، نگاه ما، گزینش ما نسبت بدین اتفاقات، تماماً در چنگ خودمونه. اینجانب، “رضا راد”، نمیتونم تصمیم بگیرم که فلان حادثه تو زندگیم بیفته یا این که خیر. نمیتونم جلوی تصمیم سایر رو بگیرم، جلوی بیانصافیا رو، جلوی خوششانسی یا این که بدشانسی دیگر افراد رو، حتی جلوی انرژیهایی که از خارج بهم وارد میشه. اما میتونم تصمیم بگیرم چطور با اون اتفاقا واکنش کنم.
اینجا دقیقاً همونجاییه که اقتدار حقیقی اینجانب و تو معین میشه. خیر تو در دست گرفتن سود، بلکه تو در دست گرفتن عکس العمل. ما نمیتونیم ریشهی معاش همگیمون رو عوض کنیم. البته میتونیم با همین ریشهها، با همین خاک، با همین بارونها و بادهایی که دست ما وجود ندارد، یه درختی بسازیم که گزینش خودمونه. درختی که شاید میوههاش دیرتر دربیاد، شاید کج رویش کنه، ولی متاع خودمونه، رشدش رو خودمون ساختیم.
اینکه از کجا اومدی خیلی مهمه، زیرا مقصدتو صورت میده
همگیی این حرفا رو تا اینجا زدم که برسم به یه نکتهی خیلی اساسی، خیلی فرق میکنه که تو از کجا آغاز کردی. اینجانب خودم نوپای یه شهرستان کوچیک تو استان عجمام. خیر بالای شهر بودم، خیر کودک فئودال. خیر کسی بود که از بچگی دستم رو بگیره و ببره کلاس لهجه یا این که کامپیوتر، یا این که هرچی که به ظواهر آتیساز بود. حقیقتاً سه چهار سال تنها طولانی شد تا بعداز اینکه نو به یه درآمد نسبی رسیدم، حافظه بگیرم هنگامی میحافظه موقت طهران یا این که شیراز، تو فرودگاه می بایست چی شغل کنم!
یادمه نخسین بار که هواپیما سوار شدم، ۲۲ تندرست بود. تمامی چی برام جدید و ناشناخته بود، گیت چیه؟ چمدون رو کجا تحویل میدن؟ به هیچ عنوانً کِی بایستی بری کارت پرواز بگیری؟ همین چیزای بی آلایش، که شاید برای یه نفر دیگه از ۶ ماهگی معمولی بوده، برای اینجانب تجربیاتی نو بود.
درحال حاضر حقیقتاً میتونم خودمو با کسی مقایسه کنم که از بچگی سوار هواپیما گردیده؟ هر که از همون اولیه توی یه گوشه و کنار بلندمرتبه گردیده که مالامال بوده از مجال، از فراگیری، از رابطه، از پول، از اصطلاحات شیک و رفتارهای بهعهد خودمون باکلاس؟
خیر، انصاف وجود ندارد. زیرا اون انسان بازی رو یکسری لِوِل جلوتر از اینجانب آغاز کرده.
اینجانب یک سری سال عقب افتادم خیر زیرا تنبلی کردم، خیر زیرا بیآمادگی بودم، تنها زیرا نقطهی استارت اینجانب فرق داشت.
و این چیزیه که خیلیا نمیخوان ببینن؛ حتی خودمون هم گاهی نمیخوایم قبولش کنیم. اما هنگامی با خودت درست گو باشی، می فهمی که رقابت حقیقی با کسی وجود ندارد که از نخستین تو یه وضعیت ایدهآل بوده. رقابت حقیقی و واقعی با خودته. با اون پسری که روز نخستین حتی نمیدونست چجوری می بایست از گیت فرودگاه رد بشه. با اون آدمی که لپتاپ داشتن یا این که نداشتن براش گرفتاری بوده، خیر تعیین در میان سبکهای متعدد مکبوک!
تو دنیای امروز که رقبا تنها همکلاسیت یا این که همشهریت نیستن، بلکه یه طفلی نیویورکی، یه جوون توی سنگاپور، یا این که یکیاز که تو بالای شهر طهران با کلی نگهبانی و تجهیزات گران قدر گردیده هم میتونه حریف تو باشه، می بایست یه چیزو یادمون نره که ما تمامیمون با نقطههای آغاز متفاوتی وارد بازی شدیم. قضاوت کردن خودمون مبنی بر سودی سایر، فارغ از دیدن این تفاوتها، صرفا یه بیانصافی بزرگه… اونم در حق خودمون.
به هیچ عنوانً اینایی که دارم میگم مشاجره اینجانب وجود ندارد. دعوا توئه. دعوا خودته. دارم از تو کلام میزنم، از معاش تو، از تجاربهای تو، از دردای تو. نمیگم صرفا اونی که تو شهرستان بوده، یا این که هر که از تحت آغاز کرده، می بایست حواسش به مقایسه کردن باشه. خیر داداش، خیر خواهر اینجانب. حتی اونی که تو شایسته ترین ناحیهی طهران به عالم اومده، شایسته ترین مکتب رفته، خونوادهش پشتشه، کلی تجهیزات داره، حتی اونم نمیدونه تو آجل قراره چه اتفاقی براش بیفته.
هیچکدوممون نمیدونیم. ممکنه فردا صبح، یه رخداد بیفته که مسیر معاشتو کلاً عوض کنه. یه بیماری، یه ناکامی، یه ورشکستگی، یه مرگ، یه گزینش خطا، یا این که حتی یه زمان والا که از رویکرد میرسه. یعنی چی؟ یعنی تو نمیتونی بگی: «خب الان اینجانب تو موقعیتم خوبه، پس مدام جلوتر از سایرام» یا این که برعکس، نمیتونی بگی: «اینجانب الان عقبم، پس دیگه هیچی نمیاحساس.»
زیرا معاش مدام در اکنون تغییره. تو صرفا یه چیز رو در مشت داری، اینکه در قبال اتفاقاتی که قراره بیفتن، چه تصمیمی میگیری. اگه امروز یه چالشی راز راهت قرار گرفت و تو شایسته ترین سعی ممکن رو نشون دادی، دمت گرم.
البته اگه حاد کردی؟ گشوده هم دمت گرم… به یه شرط، که ازش درس بگیری.
خیر اینکه بشینی خودتو شماتت کنی، خیر اینکه خودتو با سایرای که مسیرشون فرق داره مقایسه کنی، خیر اینکه بگی: «اونا چقدر پیشروی، اینجانب هنوز اینجام.» اگه امروز نفهمیدی چی عمل بایستی بکنی، گونه های نداره. اصلی اینه که فردا بفهمی. هنگامی فردا یه رخداد شبیه به زمین خورد، دیگه اون بشر دیرین نباشی. این یعنی پرورش. این یعنی معاش.
پس لطفاً، جای این که خودتو با سایر مقایسه کنی، بیا بنگر ببین توی این دنیای بینظم و مملواز برهان فرنگی، تو چطوری داری با معاشت تا می کنی؟ آیا با کلیهی مشقتها، داری کارایی میکنی؟ آیا داری از اشتباهاتت درس می گیری؟ آیا داری قادرخیس میشی؟ اگه آره، کارت درسته. سایرش اساسی وجود ندارد.

افزایش ورودی گوگل در کمترین مجال: تکنیک هایی که می بایست آزمون فرمائید